هرچند یاد و خاطرات ِ با تو شیرین است

فنجان خالی هم به برگشت ِ تو بد بین است


....این روزهـــا از داغ تو رگ می زند هر کس

هر گوشه ای از قلب تو گرمابه ی فین است


سر می کنم با خاطراتــت درد دوری را

 اما عـذاب طعنه ها بعد از تو سنگین است


وقـــتی که میرفتی نگاهت هـِی تکانم داد

سنگین ترین لحظه برای مرده تــلقین است


بــی تو نه من... هر کس که با من نسبتی دارد

هـمپای من از دوریت دلگیر و غمگین است

دوستان عزیزم
شعرهای جدید بنده در صفحه ی شخصی فیس بوک منتظر نظرات ارزشمند شماست
اینجا دیر به دیر میام نمی دونم چرا

گاهی بیا دیدار من... دیدار هم خوب است

با دیدن لبخند تو بیمار هم خوب است


این روزه وا می کنم با بهترین خرما

بوسیدنت در لحظه ی افطار هم خوب است


یک اشتباهی از من و یک اخم طولانی

شاید نمی دانی کمی هشدار هم خوب است


هرچیز بی ارزش کنارت ارزشی دارد

روی لبت باشد اگر سیگار هم خوب است

 

بودن کنار تو مرا هم مثل تو کرده ست 

وقتی کنار گل نشیند خار هم خوب است


با هم به یک نقطه نگاهی می کنیم اما

 دستم اگر لرزیده عکس تار هم خوب است


من با تو تا هر قله ای قصد سفر دارم

حتی اگر بالا روم از دار هم خوب است


در شعرهای قبلی خود گفته ام..... آری...

با خنده ها یت قهوه ی قاجار هم خوب است


در لباس  فاخر و شاهانه می بیند تو را
یک ادیب عالم و فرزانه می بیند تو را

بهترین تصویر دنیا را برایت می کشد
لحظه ای که حالت مردانه  می بیند تورا 

چشم خود را روبه دنیا بسته و وا می کند
لا به لای قصه و افسانه می بیند تورا

طعم لب های تو هر شب یک شراب تازه است
چون خدا هم شکل یک پیمانه می بیند تو را

شمع محفل می شود آغوشت ازآن لحظه که
در حیاط باغ ما  ، پروانه می بیند تو را 

با خدا گفتم که یک لحظه مرا حاضر کند
جای آن آیینه که درخانه می بیند تورا

اسفند 90



اشک چشمانت دل ما را کماکان می برد

آبروی آسمان را  پیش باران می برد


نرگس چشمان تو مانند یک باغ گل است

گریه ات ما را به سوی شهر کاشان می برد


عشق تو در سینه ی من قابل تشخیص نیست

مور چه ای آذوغه را تا لانه پنهان می برد


جرم سنگینی نمی خواهد ....نگاه سرد تو

عاشقت را مجرمانه کنج زندان می برد


سجده بر چشمان تو چون کافرانم کرده است

بازی ایمان وعشق ...حتما که شیطان می برد

دیروز کـودکی را تـــاب می دادم ..
....
... یاد موهــــایت افتادم


دست طــراح لب و چشم تو بس مشغول است

دست من بر سر زلفـــت به هرس مشغول است

 

لب تو خشــک و ترک دار کمی مثـــل کویر....

لب من با هــدف فــتح طبس مشغول است


مثل عــیسی شدی و قصد طبابــت داری

نسخه ام را که نوشــتی و نفس مشغول است


پشــت دریای نگــاه تو پر از قایق و من

قایقــم در وسط رود ارس مشغول است


آمدم گوشه  ای از قلب تو را خانــه کنم

نارفیــقی خبر آورد قــفس مشغول است


محمـــــ شیخی ــــــد



چند روزیست که در خاطـــره ها گم شده است

مات و مبهوت یـــک لحظه تبســــم شده است



خوشــــه ای رنگِ طلا روی ســـرت ریخته شد....

از هـــمان روز دلم عاشــــقِ گنــدم شده است



از بهـــارتا به زمســــتان ..هوا دلگیـــر است....

چشم تو فصـــلِ نشــاط آور پنجـــم شده است



سال ها ساحـــل آرامش احساســــم بود....

چشمِ مغرور که درگیـــر تلاطــم شده است



عمری از دور و برم خاطره ای مخفی ماند.....

عاقبـــــت وردِ زبانِ هـــمه مردم شـــده است


محمد شیخی


مرگ اگر حادثـــــه ی قابل تاخیر بود
خوابِ پشیمانیت قابــــل تعبیر بود

پشت قـــدم های تو...واهمه و اضطراب
صبر و شکیـــباییت.....قابل تقدیر بود

گرچه که این روزها ، ساده و یک رو شدم.......
عشق ِ به چشمان ِ تو ..قابل تزویـــر بود


چون به نگاه تو صد معجزه رخ می دهد....
فلسفه ی خَـــلق چَشم....قابل تفسیر بود


حکم به فتوای من هرچه که ناپاک شد...
با نمِ چشـــــمان تو قابل تطـــهیر بود

محمد شیخی

 

خنده ی تلخ تو احساس مرا پنهان کرد

برد و با خاطره های تو مرا مهمان کرد

 

مضطرب بودم و چشمم به تلاطم افتاد...

غیرت ابر بهار اشک مرا پنهان کرد

 

لحظه ی رفتن و یک حادثه ی تکرارِی...

ظرف آب .... چهره ی زرد تو مرا حیران کرد

 

با زمین لرزه فقط خانه کمی می لرزد

ضرب نفرین تو با خاک مرا یکسان کرد

 

آنفدر معجزه ات عطر خدا را می داد

سجده ای کردم و این فتنه مرا شیطان کرد

محمد.ش

پیچک

مشتری هستم و ناز تو خریدن دارد

شکوه از پشت نگاه تو شنیدن دارد


دست بر زلف پریشان و نمی دانستم

پیچک شب زده اصرارِ تنیدن دارد


از زمانی که نسیم عطر خوشت را آوَرد...

باغِبان دور و برت نقشه ی چیدن دارد


چون رفیقان ز حسد حسن تو را می گویند...

قلب یک فاجعه امکان تپیدن دارد


چیده شد بال و پرم ، پشت سرت جا ماندم

دیر زمانی است دلم قصد پریدن دارد


محمد شیخی

نبوغ کودکانه

احاطه می کند مرا نگاه صادقانه ات

سرور و شادمانی و سلام عاشقانه ات

 

دوباره در کنار تو به خلوتی نشسته ام

خدا کند که بشکند سکوت بی بهانه ات

 

دوباره طرح یک سوال . دوباره چشم ناطقت

بسنده می کنم به این نبوغ کودکانه ات

 

شکایتی نمی کنم از اینکه گریه می کنی...

فقط نظاره می کنم به زیر چتر شانه ات

 

اگر چه در برابرم ..سخن نگفته ای هنوز

ولی پر از کنایه است ..حضور شاعرانه ات

 

کلام تازه ای بگو که فرصتی نمانده است

قدم زنان رسیده ایم...کنار درب خانه ات

 

محمد شیخی

به لطف لحظه ای که من ، تو را اشاره می کنم

شب سیاه کوچه را پر از ستاره می کنم

 

برای دیدن رخت چه نقشه ای کشیده ام !!!

که در قرار اولم ...فقط نظاره می کنم

 

خطوط دست کوچکت نوید زندگانی است....

نه قهوه می خورم دگر نه استخاره می کنم

 

اگر چه در کنار تو به خلوتی... نشسته ام

حواس پنچ گانه  را  ، کمی اداره می کنم

 

در آرزوی فرصتم که جَلد خانه ات شوم

همین دلیل روشنی است..که پَر اجاره می کنم

 

به خاطرِ خجالتی که از تو می کشم هنوز...

صدا نمی زنم تورا و استعاره می کنم

 

محمد شیخی

 

نقطه سین


همین که درجوار تو در این زمین نشسته ام
کنار سفره ای پر از صدای سین نشسته ام

همیشه در غیاب تو ، پر از خروش و شورشم
ببین که در خیال تو چقدر متین نشسته ام

در انتهای سرد سال که سردیش تو را شکست
از آنچه از تو دیده ام ، چه آتشین نشسته ام

فقط برای لحظه ای که غنچه می شود لبت
به پشت کوچه آمده و در کمین نشسته ام

برای آنکه یاد تو همیشه ماندنی شود
پس از حضور نام تو ......ونقطه چین نشسته ام

درون قاب چشم من نشسته ای و با سکوت
کنار سفره ای پر از صدای سین نشسته ام

محمد شیخی

تیله

قلم به دست ، ورق زمین  و با خیال می کشم

به جای رد پای تو  ، دو تا غزال می کشم

سپرده ای به دست من تمام زندگانیت.....

و میروی و رفتنت پر از سوال می کشم